کد خبر: ۲۵۹۵
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۱
شکست سرطان در برابر موفقیت
ایوان میزنر، مؤسس و رئیس سازمان شبکه سازی کسب و کار BNI فارغ التحصیل رشته های علوم سیاسی و مدیریت است. او در سال ۱۹۸۰ توسط رئیس یک شرکت حمل و نقل واقع در لس آنجلس به عنوان دستیار رئیس استخدام شد. میزنر خیلی زود مسئولیت عملیات خرید این شرکت را بر عهده گرفت و بعدها مسئولیت فروش و بازاریابی را نیز تقبل کرد.

او در پی از دست دادن یکی از مشتریان بزرگ خود و با هدف ایجاد شبکه های قدرتمند کسب و کاری، در سال ۱۹۸۵ شرکت خود یعنی BNI را در کالیفرنیا تأسیس کرد. اعتبار او در این زمینه تا جایی پیش رفت که رسانه های معتبر این حوزه، او را پدر شبکه سازی نوین کسب و کاری خوانده اند. میزنر مدرک دکترای خود را در سال ۱۹۹۳ در رشته ی رفتار سازمانی از دانشگاه کالیفرنیا دریافت کرده است.


اما او در میانه ی مسیر موفقیت خود، با یک چالش غیر منتظره و بی نهایت شوک آور مواجه شد که نه تنها بر زندگی شخصی وی، بلکه بر حیات سازمانی که بنا کرده بود نیز تأثیر می گذاشت. داستان مبارزه ی او با سرطان و چگونگی مدیریت کردن تأثیر این بیماری بر شرکت خود، از جمله شنیدنی ترین روایت هایی است که هر کسی می تواند در حوزه ی کسب و کار و موفقیت با آن مواجه شود. رویکرد او در قبال بیماری خود و نحوه ی مدیریت آن در سازمان، از جمله مواردی است که می توانید در ادامه از زبان خود ایوان میزنر بخوانید.

«یک روز بهاری دوست داشتنی بود و من برای گذران آخر هفته در کنار خانواده ام مسافرت کوتاهی برنامه ریزی کرده بودم. تنها کاری که باید پیش از مراجعه به هتل انجام می دادم این بود که برای گرفتن نتیجه ی نمونه برداری، به مطب دکتر مراجعه کنم. به من گفته بودند نمونه برداری فقط محض احتیاط است، به همین دلیل نگرانی خاصی نداشتم؛ که گویا باید می داشتم. نتیجه ی نمونه برداری حاکی از سرطان بود.

بعد از شوک اولیه و مکالماتی که در پی این شوک در همان آخر هفته با خانواده ی نزدیکم داشتم، کم کم به این فکر افتادم که در محل کارم چطور باید با این موضوع کنار بیایم. من به عنوان مؤسس و مدیر ارشد شرکت، در حوزه ی تخصص خود شناخته شده بودم. از طرف دیگر شخصیت اجتماعی شرکت نیز خودم بوده ام. پس از آنکه در مورد تشخیص پزشکی با خودم کنار آمدم، سؤالات زیادی در مورد تأثیر این موضوع بر شرکت به ذهنم آمد:

*آیا باید سرطانم را در شرکت مخفی کنم؟

*آیا باید موضوع را با نفرات اصلی شرکت در میان بگذارم؟

*آیا باز هم قادر به اداره ی شرکت خواهم بود؟

*آیا لازم است کسی را استخدام کنم تا نقش من را بر عهده بگیرد؟

*رقابت ما در این مدت به کجا خواهد رسید؟

*آیا بیماری من به کل شرکت ضربه خواهد زد؟

پاسخ سؤال اول می توانست جهت گیری من نسبت به باقی سؤالات را مشخص کند. بنابراین با این سؤال شروع کردم که آیا باید بیماری ام را در شرکت مخفی کنم یا خیر. اجازه دهید بگویم پاسخ این سؤال خیلی شخصی است. تجربه ی هر کسی از بیماری خاصی مثل سرطان متفاوت است و اگر کسی تصمیم بگیرد این موضوع را با هیچ کس در میان نگذارد، من کاملاً به این تصمیم او احترام می گذارم.

با این حال خودم مسیر متفاوتی در پیش گرفتم. مخفی نگه داشتن چنین رازی در شرکت ما به دلیل نوع کسب و کاری که داریم به نظرم غیر ممکن بود. بنابراین به جای مخفی کردن، تصمیم گرفتم موضوع را با عموم مخاطبان در میان بگذارم تا بتوانم پیام خود را هدایت کنم. شاید متوجه شده باشید که به جای «کنترل»، از کلمه ی «هدایت» استفاده کردم. تجربه ی دست اول به من نشان داده است نمی توانید چنین چیزی را کنترل کنید. با این حال فکر می کنم می توان پیامی مثل این را تا حد زیادی هدایت کرد و بر آن اثرگذار بود.

با تصمیمی که گرفته بودم، واقعاً این کار را کردم؛ اما با یک طرح ارتباطی منسجم. پیامی که می خواستم منتقل کنم بخش بزرگی از این طرح را تشکیل می داد. در خصوص درمان و چرایی آن تصمیماتی گرفتم. سپس، سلسله مراتبی از کسانی که می خواستم موضوع را با آنها در میان بگذارم همراه با زمانبندی آن درست کردم. تمام این کارها در بازه ای سه روزه انجام شد:

*خانواده ی بزرگ تر

*دوستان نزدیک

*مدیران اصلی شرکت

*کارکنان دفتر مرکزی

*نمایندگی های جهانی

*کارکنان بین المللی و پیمانکاران مستقل

*مشتریان

*عموم مردم از طریق وبلاگ و شبکه های اجتماعی

از آنجایی که قصد داشتم در مورد بیماری ام شفافیت به خرج دهم، تصمیم گرفتم برای بر عهده گرفتن مسئولیت هایم کسی را استخدام نکنم. در عوض از کسانی که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم برای من کار می کردند کمک خواستم. از تیم نزدیک خود خواستم در صورت لزوم جای من را پر کنند و از تیم بزرگ تر خود نیز درخواست کردم همکاری لازم را با من و تیمم برای انجام کارها در مورد مسائل مختلف به خرج دهند. همه ی آنها بدون لحظه ای درنگ درخواست من را پذیرفتند.


در مورد رقابتی که در آن قرار داشتیم نیز کار سختی پیش رویمان نبود. من همیشه باور داشته ام نباید نگران رقابت خود باشیم. باید از فعالیت های انجام شده آگاه بود اما نگرانی به دل راه نداد. در عوض، روی بهبود روزانه ی کسب و کار خود تمرکز کردیم. با وجود تیمی که داشتیم اگر تنها همین یک کار را انجام می دادیم، دیگر لازم نبود نگران رقابت خود باشیم؛ و نبودیم.

به این ترتیب تنها سؤال باقیمانده سؤال آخر است. پیش از آنکه به این سؤال پاسخ دهم اجازه دهید چارچوب ذهنی ام را کمی بیشتر باز کنم. من تصمیم گرفتم در قبال بیماری ام رویکرد شفافیت را در پیش بگیرم. شفافیت تا حدی که چندین نوشته از وبلاگ خود را به توضیح رویکردی که در پیش گرفته بودم و هر کاری که ظرف این چند ماه دنبال می کردم اختصاص دادم.

این را می دانستم که اگر به مردم اطلاعات تازه نمی دادم، آنها خودشان جاهای خالی را با اطلاعاتی پر می کردند که ممکن بود دقیق نباشد. به همین دلیل می خواستم خودم اطلاعات درست را، چه خوب و چه بد، در اختیارشان قرار دهم. با وجود عدم آگاهی از نتیجه ی درمان، بادبان ها را برای اطلاع رسانی شفاف گشودم.

خوشحالم از اینکه می توانم بگویم امروز در سلامت کامل هستم و سلامتی خود را بدون نیاز به جراحی، پرتو درمانی و یا شیمی درمانی به دست آوردم. چیز دیگری که اهمیت دارد این است که سازمان من توانست سفر من در این مسیر را مستقیماً دنبال کند. لازم نبود حدس بزنند من چه کار می خواهم بکنم و یا از این موضوع در بی اطلاعای به سر ببرند. من تمام اینها را با همه در میان گذاشتم.

حال می رسیم به اینکه عملکرد شرکت در این مدت چگونه بوده است. از حدود دو سال و نیم پیش که سرطانم برای پزشکان محرز شد، شرکت من رشدی 21 درصدی را تجربه کرده است. به نظرم این اتفاق به این دلیل میسر بود که تیم خوب من وقتی رئیسشان نبود با جان و دل پا به میدان گذاشتند. اگر قرار بود تمام این فرایند را دوباره تجربه کنم، آن را دقیقاً به همین ترتیب تکرار می کردم».

منبع: http://www.bartarinha.ir
سمیتئاتر